این روزها آنقدر به فکر خویشم
که از شما خبری نگرفته ام
شرمنده ام
مولا جان دلگیرم از آنان که سنگت را به سینه میزنند
ولی اصلا نمی دانند تو چه گفتی
چه می خواهی
چه می پسندی
فقط نامشان شبیه نام توست
مولا جان
به یادشان بیاور که هستی
نه در روایاتی که آنها میخوانند
نه در دعا های مثلا خیرشان
که خیر که نیست شر هم هست
خودشان را بالا می دانند چون فقط نام تو بر زبانشان است
به خدا ما نیز نام تو بر زبان داریم
عشق تو در دل
ولی ظلم نه
فخر نه
دیگر چه بگویم که دلم از مثلا مسلمانان پر است
تو بیا و به داد دل برس.
بگویم که هستم...
بودن چگونه ام چه اهمیتی دارد وقتی خبر از چگونگی بودنتان نداریم٬
هستم و ای کاش چشمانم میتوانست نظاره گرت باشد تا شاید
دل غمینم و روح خسته ام آرام گیرد.
فدای گل نرگس٬ فدای دل غمینت مولای من.
هر چه هم بگوییم و بخوانیم و دیوانه وار زاری کنیم٬
باز عاجزیم از درک وجودت...
ای کاش بودی که میدانم هستی ولی ...
کاش این کلمه وجود نداشت "" کاش""
برای آمدنت زمزمه می کنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
فقط آمدم بگویم
شب قصاص قاتل دارنده ی زیباترین نام دنیا
"" مولا امیر المومنین علی (ع) ""
مبارک و خدا کند که هر لحظه به هر طریقی شکنجه شود و بر عذابش اضافه شود آن ملعون
لعنت خدا بر ابن ملجم ...
مولا جان شاد می شویم به شادیتان .
ای کاش می شد لبخندتان را می دیدیم در این شب شادی شیعیان.
برای شادی هماره تان:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
غریب ترین
تنهاترین
دل سوخته ترین
صبور ترین
مولا جان دل تنگم
مولا جان دل سوخته ام
و تمام دل و جانم فدایتان
که هیچ است سوختگی دل ما در
مقابل دل شما مولا جان.
برای تعجیل در فرج مولایمان و آزادیشان از بند غیبت:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
پ.ن دوستان عزیزم ملتمس دعا هستم در این روزهای پایانی ماه خدا
هر وقت دست به دامان پروردگار شدید مرا نیز به یاد آورید و دعایم کنید.
۲.پدر بزرگ بیماری داشتم که چندی پیش از شما خواستم برای سلامتیش
دعا کنید حال از شما میخواهم برای آرامش روحش و آمرزیده شدنش دعا کنید
که او رفت و دلمان را سوزاند .
فقط برای عرض ادبی آمدم و تبریک مبلاد کریم اهل بیت
امام حسن مجتبی (ع)
مولا جان ٬ شادمانی و سلامتی را برای شما از خداوند منان خواستارم.
در این روز دل مولا علی و بانوی عالم زهرای مرضیه شاد است.
خداوندا تو را قسم به جان ثمره ی این شادی٬به مولود مهربان این روز
برسان گل نرگس را تا منتظران ظهورش نیز شاد شوند به ثمره ی این انتظار
خداوندا ما را از منتظران واقعی آن حضرت قرار بده .(آمین یا رب العالمین)
برای ظهورشان و روشنی چشممان به جمال زیبایشان زمزمه می کنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
شرمسارم از این همه دوری...
شرمسارم از این که عهدم با شما را نتوانستم انجام دهم.
مولا جان نمی دانم چرا توان نوشتن ندارم.
میدانم تمامش توفیقی بود که حال ندارم اما نمیخواهم نداشته باشم.
روزهاست دلم میخواهد بنگارم
از شما... از روزها و شبهای شما... از دل شما... از صبوری های شما...
ازشما و ماه رمضان ... از عبادات و روزه های شما...از اینکه سحر و افطار
چه می کنید...از سفره ی افطار شما...از ....
از اینکه سه جمعه ی دیگر هم گذشت و نیامدید.
از خودم که چه بی مهرم... از روزها و شبهای غفلتم... از بی صبری هایم
برای رسیدن به آرزوهای دنیوی...از خودم و ماه رمضان که فقط چون نا امیدی
گناه است پس امید دارم که روزه هایم مقبول باشد...
از عبادات دست و پا شکسته ام... از اینکه سفره ی افطار ما هیچ بویی
از سادگی نبرده و هر رنگی درونش یافت میشود... از...
مولا جان دعایم کنید توفیق نوشتن میخواهم.
دعایم کنید مولا جان خود نیز دلتنگ نگاشتن از شما هستم.
امروز هشتمین روز ماه برکت و ماه مهر است.
در این لحظه که دقایقیست از اذان صبح می گذرد٬
محتاج دعایم برای بودن در راه شما٬
ماندن در راه شما ٬
و مردن در راه شما٬ محتاجم سرورم
این کلبه رونقی اگر داشت به خاطر نام زیبای شما بود و بس.
پس از توفیق نرود این قلم و هر قلمی که نام زیبایت را می نگارد.
با آرزوی این که باشید در احیا های این سال وببینیم روی ماهتان را.
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
پ.ن
۱.دوستان عزیزم سلام
آرزوی قبولی عباداتتان را دارم از درگاه حق.
التماس دعای فراوان.
پدر بزرگ پیری دارم که بیمار است و جواب
شده از نزد دکترها٬ دعایش کنید تابازگشت سلامتش باعث
شود سایه ی سری بماند و پدری نرود و دلگرمی از وجودش حاصل شود.
۲.سر زدن شما دوستان خود نیزسعادتیست که کم نشود ان شاالله.
امروز وقتی از تو خیابون ها رد می شدم دلتنگی بارها٬
اشک را مهمان چشمهای نا لایقم کرد.
دلم می خواست همون وسط بایستم و فریاد بزنم که:
بیا بیا که دلم تنگ دیدن توست...
بیا که ناله های دلم همه ز دوری توست...
بیا که همه آرزوی من کنیزی توست...
اما هر بار فقط قطرات اشک بود و صدایی ناله گون که کار فریاد را
انجام میدادند و دعایی برای ظهورت.
آقا جان امروز همه جا حضور گرمتان را حس میکردم.
همه جا جشن بود و شربت و شیرینی...
پیرمردی لرزان با جعبه ای شیرینی به قدر وسعت خویش
جوانانی عاشق با ظرف های پر از شربت
کودکانی در حال پخش کردن شکلات
و پیرزنی در حال دود کردن اسفند...
همه عاشقند مولا جان٬ شیفته ی دیدن روی ماهتان.
حاجتی دارند و آن تمنای ظهور است.
مولا جان می دانیم که بدیم٬
ولی دوستتان داریم
میدانیم که دلت را٬ روحت را آزردیم٬
ولی دوستتان داریم
یا صاحب دوران...
یا ابا صالح٬
شما را جان مادرتان زهرا(س)
شما را جان مولایمان علی(ع)
شما را قسم به سر بریده ی حسین (ع)
شما را قسم به جگر سوخته ی حسن(ع)
شما را جان رسول الله(ص)
بیایید ... بیایید...
دل تنگم مولا جان
میلادتان مبارک.
کاش ما در این میلاد بتوانیم هدیه ای ناقابل تقدیم حضور کنیم.
ولی ظهورتان مولا جان بزرگترین هدیه ی است که
امیدم به گرفتن آن در روز میلادتان است.
شنیدن ندای انا المهدی تمام آرزوی من است.
به امید ظهور مولایمان در روز میلادشان بیایید زمزمه کنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
ولی آرام و پر معنا...
قدمهایش شمارش می کنند ایام دوری را
و چشمانش پر از حرف است
و دستانش پر از نور است
همان نوری که می تابد به یک جمعه
به قلب من ... به قلب تو... به قلب ما...
و این ماییم که می خواهیم ظهور پر ز نورش را
و گرمای حضورش را...
روی این زمین خاکی
می کشه نقشی پر از گل
رو دلای گرد و خاکی
گرد و خاک این دلا رو
نمی خواد ببینه مولا
بیا تا با هم بکاریم
نرگسی میون صحرا...
دلم یاد دل آزرده از کار مرا کرده
تو ای پر نور تر از خورشید
تو ای زیبا تر از مهتاب
بیا تا دل شود بیدار
بیا تا دل شود بیدار
یک ستاره خواند فکرم را پس چرا پنهان کنم
ای ستاره...
حال که دانی آرزوی قلبیم
یوسف زهرا کجاست
کی رسد آدینه اش؟
چشمانم حلقه میزد.
دیدم که به حرم مطهرنزدیک شدیم قطار دور حرم به طور کامل چرخید.
آنقدر نزدیک گنبد طلا بودیم که اگر دستانمان را دراز می کردیم حتما می توانستیم
کبوتران آن گنبد رویایی را نوازش کنیم.
اما گنبد را داربست بسته بودند برای چه نمیدانم؟
در حال نگاه کردن به آن گنبد پر نور بودم و در حال سلام به
حضرت رضا (ع) که با صدای در از خواب پربدم٬
هنوز احساس میکردم که روحم را در همان قطار
و در میان همان داربستها جا گذاشته ام.
باز چشمانم را بستم تا شاید دوباره ببینم
آن همه زیبایی را اما ...
بعد از رسیدن ومستقر شدن همراه همسفرانم
برای پابوسی عازم حرم شدیم.
به محض ورود چشمانم ادامه ی آن رویای ناب را
دیدندو باز هم نگاهم گره خورد به گنبد طلا که
در میان داربستها می درخشید و نگاه متعجب کسانی
که این خواب را برایشان تعریف کرده بودم و داربستها را
با فریاد نشانم میدادند.
این بار چشمانم تار میدید٬ اما دلم روشن تر از روز آن زیبایی ها را
دلم روشن بود به اینکه فراموشم نکرده اند٬
فراموشمان نمیکنند.
صدایم را میشنوند٬
سلامم را پاسخ میدهند٬
و مثل همیشه شرمنده ام میکنند٬
مولا جان کی میشود خواب روی همچو ماهتان را ببینم٬
و تعبیرش را با چشمان بیدار نظاره کنم؟
برای ظهورت ای منجی عالم زمزمه می کنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
چند روزیست که هر چه می خواهم بیایم و درد دل کنم با تو
نمیشود یعنی نمیگذاشتند.
احساس میکردم وظیفه ام را به درستی عمل نکرده ام
احساس میکردم به عهدی که با تو بستم عمل نکرده ام
اما مولا جان میخواهم چیزی را که نشانم دادید به دوستانم نیز
بگویم میخواهم بگویم اگر فراموششان نکنیم فراموشمان نمیکنند
بگذریم که حتی اگر فراموششان هم کنیم ما را از خاطر بیرون
نمیبرند.
با خود عهد کرده بودم تا زمانیکه زنده ام در حد توانم و
امکاناتم در این کلبه ی کوچک همیشه چیزی برای
پذیرایی از عاشقان مولا داشته باشم
اما در این روزهای سراسر گناه در این روزهای پر از
اتفاقات نه چندان خوب ...
نمیتوانستم به عهدم عمل کنم و به دوستانم سری بزنم
دلیلش هم بسته بودن راه های ارتباطی بود که حل شد.
اما در هفته ای که گذشت مهمان امام هشتم بودم
و به یاد تمام دوستان...
در راه همینطور که صدای حرکت قطار بر روی ریلها را میشنیدم
به خواب رفتم و این بار با صدای" " نماز نماز" " خدمه ی قطار بیدار شدم
بعد از خواندن نماز به این فکر افتادم که شکر هنوز قطار ها در این
کشور برای نماز توقف می کنند و به یاد آن مسجد سوخته افتادم
و اینکه چرا دین و ایمان و اعتقادات اسلامی باید بازیچه شوند برای
رسیدن عده ای به هدف ؟ نمیخواهم دوباره این حرف ها را باز گو کنم
این ها را گفتم تا بگویم درد دلی کردم با مولایم و در دل حک شد
ولی از میزبان آن سفر خواستم تا برای از انتظار در آمدنمان دعا کند.
همینطور که میگفتم و التماس میکردم به خواب رفتم و خوابی دیدم
که نشان داد رسیدن سلامم را زودتر از جسمم به آن حرم مقدس...
جان جانان...
فردا جمعه است . همان روزی که ظهورت را چشم به راهیم.
اما نه...
کسی را نمیبینم که یاد تو باشد.
کسی را نمیبینم که آمدنت را بخواهد.
همه هر چیزی میخواهند غیر تو.
میدانی چرا؟
چون تو را به کل از یادها برده اند.
یادشان رفته که اگر تو فردا بیایی
پایان تمام مکرها و بازی های کودکانه یشان هستی...
میدانم که از آمدنت خوشحال که نمیشوند هیچ
حضورت را بی موقع میخوانند.
مولا جان چه میشود فردا بیایی؟
بیا که تمام شود همه ی بدیها.
که اگر تو بیایی...
که اگر تو بیایی...
دلم میخواهد بشنوم صدای انا المهدی را
فردا فردا فردا...
برای ظهورت در جمعه ۲۲/۳/۸۸ زمزمه میکنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
حرف های سراسر دروغ...
وعده های بی نهایت دور...
قصه های تکراری...
بی نهایت فریب کاری...
هیچ کس نمیپرسد از خود؟
که این همه زحمت برای چیست؟
برای رساندن به رفاه یا برای رسیدن به رفاه؟
شاید فرقش فقط در یک فعل باشد اما
مفهومش فرا تر از دستور زبان است.
حنایشان بی رنگ شده و پناه آوردند به
رنگهای رنگین کمان...
قرمزی عشق را ...
آبی آسمانی را...
سبز تقدس را...
زرد نفرت را...
وای به حالمان که رنگها برایمان تکلیف تعیین می کنند.
چرا گوشها تیزند اما نمی شنوند صدایی که همین نزدیکیست!
می شنوند هر آنچه را که می خواهند بشنوند
نه هر آنچه را که باید...
شعاری می دهند بس عجیب!
"یکی می آید که همه است"
اگر همه بود پس چرا نیازمند رای همه است؟
همان همه ای که می گویند٬
یاد ندارد که:
"شاید این جمعه بیاید شاید"
گوشهایی تیز است اما
نمی شنود صدایی به بلندی صدای نفسهای خویش را.
صدای نفس آدمی در گوشش همواره هست اما
به آن کمتر دقت می کند.
گوشهایش تیز است اما نمی شنود ٬
صدای ...
"هل من ناصر ینصرنی"
مولای غریبمان را
اوست که همه است.
اوست صاحب تمام رنگهای عالم.
و سفیدی صداقتش از هر رنگی زیباتر است.
اوست که حق است.
اوست که نه فریب است و نه دروغ.
همانی که فرمانبر فرمانروای عالم است
نه فرمانبر شهرت و قدرت و ثروت...
همانی که گوشها هر چقدر هم که تیز باشند
باز صدای جگر سوزش را نمیشنوند.
کاش حضورش دل سیاهم را
با سفیدی آشنا کند.
برای آمدنت ای عزیز ای مظلوم ای تنها ترین...
زمزمه می کنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
مهربانا با تو عهدی بستم که خود میدانی
هر جا باشم و در هر شرایطی عهدم را فراموش نخواهم کرد.
دعایم کن ای چکیده ی عصمت...
دوستان عزیزم کوتاه سفری مرا از عهدم وا میدارد مدتی...
اما می آیم با هر آنچه مولایم بر ذهنم جاری میسازد و
بنده ی حقیر فقط قلمش را میرانم .
التماس دعا.
برای فرجش در همین جمعه زمزمه کنیم:
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
این متن آگهی تبلیغاتی یک شرکت تولید کننده ی در های ساختمانی بود.
بعد از خواندن این مطلب لحظه ای به این مطلب فکر کردم٬
که افسوس چه دیر این در ها اختراع شدند و اگر آن زمان بودند...
نه !
باز هم نه!
مگر حال که هستند فرقی کرده؟
هنوز هم قلبی میشکند...
دلی میسوزد...
آهی از سر درد بلند میشود...
و مظلومی به اذن پروردگار عالم سکوت میکند.
و در ها هیچ نمیکنند.
آیا اگر این درها در آن زمان (ایام شهادت خاتون عالم)بودند
نمیسوختند؟
نمیشکستند؟
کجا بودند تا ببینند پر پر شدن بانوی آسمانی را؟
کجا بودند تا بشکنند دستان نامردمان بی شرم را
نه پهلوی دردانه ی رسول را؟
کجا بودند تا آتش بر جان فرزندان ابلیس بر پا کنند
نه بر در خانه فرزند نبی الله
اگر این درها نیز آن زمان بودند
میسوختند از جگر سوخته ی زهرا(س)
نه بر درد پهلویش بر نگاه مظلوم محبوبش
میشکستند از شکستن قامت زهرا(س)
از آهی که بر دل میراند و بر زبان نیاورد.
از گریه های پنهانی مولا در نیمه شبی محزون
و خانه ای بی بانو...
و آب میشدند از حفاظتی که بر عهده یشان
بود و از پسش بر نیامدند.
و همان در آرزو میکرد که ای کاش در نبودم و
دیواری بودم تا شاهد این همه جفا نبودم.
دیواری در گذری مرا بس...
و دیوار...
ترک بر میدارد از بر زمین افتادن های
پی در پی امیر مومنان در همان گذر...
خم میشود از نا توانی مولا در ایستادن
فرو میریزد از رفتار لعنت شدگان الهی
با علی سرور دو عالم ...
و میریزد به خاک آن دیوار
از به خاک سپردن همسری بی نظیر
کودکانی که گریه را در دل فریاد میزنند...
و دیوار دیگر تاب آن همه صبوری را ندارد
نمیخواهد دیوار باشد.
و در آخر...
میخواهد خاک باشد
خاک همان جایی که بانوی عالمیان است برش...
و چرا؟؟؟
چون قدمهایی را بر روی وجودش حس میکند
که متعلق به فرزند همان گوهر و دردانه است
که نیمه شبی تاریک با ناله هایی جگر سوز
با مادر درد دل میکند اشک هایش تمامی
ذراتش را نمناک میکند و وجودش وجود سرد
خاک را گرم...
او میگوید:
میخواهم این بار که بر سر مزار پنهان مادرش
زهرا(س) آمد او را قسم دهم به قامت خمیده ی
بانو که بیاید ...
چون حتی دیگر تاب خاک بودن را ندارم
تا به کی از درد های دل یک مرد
می توان شنید و نلرزید ؟
نه درم که بسوزم یا بشکنم٬
نه دیوارم که ترک بردارم و فرو ریزم.
خاکم ٬خاکی که تنها زائرش
مهدی صاحب الزمان است
با دلی پر درد ...
برای فرج مولای غریب و تنهایمان با هم زمزمه کنیم:
االهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
بعد روی دیوار نصب کنید و هر کدومش که گذشت
روی اون تاریخ ٬خطی از روی "حسرت" بکشین؟
حالا من میخوام که این کار و اینجا انجام بدم
ولی ای کاش هیچ کدوم اونا خط خوردگی نداشته باشه
حتی اولین جمعه ی امید...
حالا بیاین تا با هم بشماریم جمعه هایی رو
که امید داریم در این سال چشممون به جمال روی
ماهشون بیفته انشاءالله...
اولین جمعه از این تقویمی که فقط آدینه ها را
میشمارد:
جمعه۱۸/۲/۸۸ (شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرا (س)به روایتی)
جمعه۲۵/۲/۸۸
جمعه۱/۳/۸۸
جمعه۸/۳/۸۸
جمعه۱۵/۳/۸۸
جمعه۲۲/۳/۸۸
جمعه۲۹/۳/۸۸
جمعه۵/۴/۸۸(شهادت امام علی النقی الهادی(ع))
جمعه۱۲/۴/۸۸(ولادت امام محمد تقی (ع))
جمعه۱۹/۴/۸۸
جمعه۲۶/۴/۸۸
جمعه ۲/۵/۸۸(اول شعبان)
جمعه۹/۵/۸۸
جمعه۱۶/۵/۸۸( ۱۵/شعبان/۱۴۳۰ میلاد منجی عالم)
جمعه۲۳/۵/۸۸
جمعه۳۰/۵/۸۸
جمعه۶/۶/۸۸
جمعه۱۳/۶/۸۸
جمعه۲۰/۶/۸۸(شهادت حضرت علی (ع))
جمعه۲۷/۶/۸۸
جمه۳/۷/۸۸
جمعه۱۰/۷/۸۸
جمعه۱۷/۷/۸۸
جمعه۲۴/۷/۸۸
جمعه۱/۸/۸۸
جمعه ۸/۸/۸۸(ولادت امام هشتم امام رضا (ع))
""نمیدونم تا حالا به این نکته توجه کردید یا نه ۸/۸/۸۸ ولادت امام هشتم""
جمعه۱۵/۸/۸۸
جمعه۲۲/۸/۸۸
جمعه۲۹/۸/۸۸
جمعه۶/۹/۸۸(روز عرفه)
جمعه۱۳/۹/۸۸
جمعه۲۰/۹/۸۸
جمعه۲۷/۹/۸۸(اول محرم...السلام علیک یا ابا عبدالله...)
جمعه۴/۱۰/۸۸(میلاد حضرت عیسی مسیح(ع))
جمعه۱۱/۱۰/۸۸(آغاز سال ۲۰۱۰ میلادی)
جمعه۱۸/۱۰/۸۸
جمعه۲۵/۱۰/۸۸
جمعه۲/۱۱/۸۸
جمعه۹/۱۱/۸۸
جمعه۱۶/۱۱/۸۸(اربعین حسینی)
جمعه۲۳/۱۱/۸۸
جمعه۳۰/۱۱/۸۸
جمعه۷/۱۲/۸۸
جمعه۱۴/۱۲/۸۸
جمعه۲۱/۱۲/۸۸
جمعه۲۸/۱۲/۸۸
و تمام شود این سال٬ الهی به امید لطفت با حضور مولا٬
و بیاید آن بهار دلها و شور انگیزترین بهار شود بهار آینده.
جمع های امید شود"" جمعه ی امید""
به امید پرودگار عالمیان٬ که امید را در دلهای شیعیان
زنده نگه داشته و میرسد آن روز ( یوم الوقت المعلوم ) به حقانیت حق.
برای شادی دردانه ی رسول الله٬ بانوی دو عالم٬زهرای مرضیه(س)...
زمزمه کنیم...
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
که هنوز... یارانش در راهند...نرسیدند به او؟
یا هنوز نشدست ... وقت ظهور؟
نکند خواب باشم... نکند مدرسه٬
آن لحظه ی دیدار باشم؟
وای پدر میترسم...نکند دیر به مولا برسم؟
نکند خواب بمانم...نکند ...نکند...
وای پسر....
چه شده است تورا؟...که چرا میترسی؟...
گر نمیدانی بدان!
تو نه خواب میمانی... نه مدرسه ای آن لحظه...
نفست را بده بیرون... آرام چند لحظه...
تا برایت بگویم٬ که چه کس خواب بماند ٬آن روز!؟
آن کسی خواب بماند٬ که همه عمر خودش را به خواب میسپرد.
نه خبر دارد از آن روز عزیز...نه که میداند ٬مولایش کیست!
آن کس آن است که مکتب نرود روزش روز...
و تمام گذر عمر٬ خواب است هنوز...
و در آن روز که خواب ترک کند ...
همه ی وجود او شرم کند...
و هم او می گوید:
که چه دیر است ...افسوس
تو بدان نیک پسر...
که بیاید""جمعه""...که بیاید"" جمعه""...ولی آن جمعه کدامست؟؟؟
نمیدانم من...
من فقط نیک بدانم٬ که همان روز که آید٬ مولا...
جمعه ای نزدیک است٬ انشاءالله...
و تو آن روز...
و من آن روز ٬بیدارم و خانه ٬پدرم ...
که اگر باشم و زنده ...
که اگر باشم و زنده...
برای ظهورش و شنیدن صدای دلنشینش در همین جمعه
انشاءالله با هم زمزمه کنیم...
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...
پروردگارا این اذن الاهی چقدر شیرین است که مهدی زمان منتظر آن است .
میدانیم که می آیی و خود جواب تمام جفا هایی را که در حق شما و اجداد
عزیزتان کرده اند میدهی.
هر لحظه امیدم به آمدنت در همین نزدیکی بیشتر میشود.
یکباره پرده بر گیر جانا به جان نرگس...
اللهم کن لولیک الحجة ابن الحسن...